کانال اصلی جواهربازاراطلاع از تخفیف‌های روزانه و مشاهده محصولات در کانال تلگرام
جدیدترین محصولات
  1. خانه »
  2. پرسش و پاسخ »
  3. خاطره نویسی »
  4. ماجرای خرید

ماجرای خرید

جستجو دربین پرسش و پاسخ‌ها
کد موضوع30604
تصویر کاربری
#1ارسال '18:21 1394/8/24

مهناز نادری نژاد|اصفهان / نجف آباد

پست‌ها 45
وقتی ادم مشغول خرید جهزیه میشه از هرجا بشه سعی میکنه بهترین ها راتهیه کنه ومدام توی بازاره اتفاقا یه روز که من خرید داشتم .
باخواهرم که درحال خرید جهازشونه رفتیم بیرون .همینطور که مغازه هارو نگاه میکردیم ومنم دنبال مانتو فروشی بودم خواهرم دم یه مغازه ایستاد داشت حوله ها رو که روبند رخت بود نگا میکرد برگشتم ولی ازخنده نمیتونستم حرف بزنم چون مغازه آرایشگاه مردنه بود خواهرمم بی حواس از طرح وجنس یه حوله خوشش اومده بود.
یهو متوجه شد چرا میخندم خیلی خجالت کشید وزود از اونجا دور شدیم جالب این بود که روز قبلش مامانم براش حوله هاشو خریده بود
تصویر کاربری
#2ارسال '22:47 1394/8/24

سحر نوعی|گیلان / رشت

پست‌ها 3345
خیلی بامزه بود
تصویر کاربری
#3ارسال '8:17 1394/8/25

مهرشاد کمانگر|کرمانشاه / سر پل ذهاب

پست‌ها 141
تصویر کاربری
#4ارسال '8:46 1394/8/25

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458

مرغ همسایه همیشه غازه!
تصویر کاربری
#5ارسال '8:52 1394/8/25

مهندس نسترنی|مشاور / مدیر مالی

پست‌ها 1759

جالب بود مهناز جون
تصویر کاربری
#6ارسال '12:40 1394/8/26

لیلا بالاهنگ|اصفهان / نجف آباد

پست‌ها 1865
مهنازز،
تصویر کاربری
#7ارسال '8:37 1394/8/27

هاجر زیتونی|هرمزگان / بندرعباس

پست‌ها 30
تصویر کاربری
#8ارسال '13:48 1394/9/18

الناز مهرآوران|گلستان / گرگان

پست‌ها 44
بنده ی خدا حتما خیلی خسته بوده

ارسال پاسخ

افزودن شکلکافزودن تصویر
کد امنیتی»»
پشتیبانی تلگرامE