کانال اصلی جواهربازاراطلاع از تخفیف‌های روزانه و مشاهده محصولات در کانال تلگرام
  1. خانه »
  2. پرسش و پاسخ »
  3. خاطره نویسی »
  4. مسابقه نویسندگی

مسابقه نویسندگی

جستجو دربین پرسش و پاسخ‌ها
کد موضوع30663
تصویر کاربری
#1ارسال '10:31 1394/8/26

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
خاطره ای یادم اومد باز از دوران مدرسه که اتفاقا زمان ما (الانو نمی دونم) خیلی بحث مسابقات توی مدارس داغ بود و انواع و اقسامش برگزار می شد. مسابقه کتابخوانی، قرآن، نهج البلاغه، نقاشی، کاردستی، انشا، فوتبال، شطرنج. و منم از همون موقع عشق مسابقه بودم و سعی می کردم تو همشون در حد ممکن شرکت کنم.

اما یه سال توی دوره راهنمایی یه مسابقه ای برگزار شد که تابحال سابقه نداشت و اونم مسابقه داستان نویسی بود. ایده اش مال مربی پرورشی بود و منم که همیشه خدا تشنه خوندن بودم وسوسه شدم که به این بهانه نوشتن رو هم امتحان کنم. اتفاقا همون روزها داستانی رو در مجله ای خونده بودم و حسابی فکرمو مشغول کرده بود. با این که هنوز اصلا نمی دونستم اقتباس چیه، ولی به ذهنم رسید که با الهام از این داستان یه قصه ای بنویسم.
داستانی که توی اون مجله بود درباره چندتا بچه بود که شبونه میرن جنگل و اتفاقاتی واسشون میفته و سایه ای می بینن و کلی میترسن و بعدشم برمیگردن خونشون. که البته یه داستان خارجی و ترجمه شده بود. منم گرفتم ورژن ایرانیشو ساختم بدین ترتیب که یه عده از بچه های مدرسه رو واسه اردو میبرن جنگل و یکی از این بچه ها که ذاتا طبع ماجراجویی داره با خودش یه چاقو هم میاره و به بقیه کلی پزشو میداده و خالی بندی میکرده و اینا. آخرشم متنبه میشه که مثلا نباید وسایل خطرناک رو با خودت داشته باشی و غرور چیز بدیه و این حرفا.
داستانو روی برگه امتحانی نوشته بودم که حدود دو صفحه و نیم شد. بعد هم بردم تحویلش دادم.

ادامه در پست بعد.
تصویر کاربری
#2ارسال '10:33 1394/8/26

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
چند روز گذشت و زنگ تفریح توی حیاط در حال قدم زدن بودم که دیدم از پشت بلندگو اسم منو صدا میزنن! منم که اصلا هیچ به یاد مسابقه و داستان نبودم با ترس و لرز رفتم ببینم که چیکار کردم که به دفتر احضار شدم. اونجا جناب معلم پرورشی رو دیدم که صدایم کرد و گفت: تو نباید بیایی یه سراغی از داستانت بگیری آخه؟!
منم متعجب بودم که یعنی داستان من اینقدر اثر فاخری بوده که باید بیام و مثل بچه ام سراغشو بگیرم که درساش مثلا چطوره؟! :)
و تازه اصلا فکرشو نمی کردم داستانی که من نوشتم اینقدر مهم بوده باشه که معلم بخواد اینهمه واسش ارزش قائل بشه و پیگیر این باشه که نویسندشو از نزدیک ببینه و دربارش باهام به بحث هم بشینه!
از قرار ایشون داستانو برده بود و سر کلاسهای دیگه خونده بودن و بچه های اون کلاسها هم نقدش کرده بودن و نظر داده بودن دربارش.
بدین ترتیب معلم گرامی داستانو بهم پس داد تا ببرم یه سری از ایرادهاشو برطرف کنم و دوباره بیارم. منم که همچنان قضیه رو خیلی جدی نگرفته بودم ولی بهرحال یه دستی به سر و گوشش کشیدم و برگردوندمش. مطمئن بودم که در این فقره من هیچ شانسی ندارم ولی از این که تو رقابت بکری شرکت میکردم و اسمم کنار دیگر رقبای نویسنده میومد (و البته سایر نویسندگان جهان!) کلی خودش کیف داشت.
تصویر کاربری
#3ارسال '10:34 1394/8/26

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
گذشت و دوباره قضیه فراموش شد تا روزی که در مدرسه به یه مناسبتی جشنی برپا شد و توی اون جشن قرار بود به برندگان همه مسابقات جایزه هاشونو بدن. ما هم همه حسابی گوشها و چشامونو باز کرده بودیم که ببینیم کی تو کدوم مسابقه برنده شده و جایزه می گیره.
وسطهای برنامه بود که یهو معلم پرورشی گرامی اومد پشت میکروفن و گفت بعد از چندین هفته که از اعلام مسابقه داستان نویسی گذشته، هیچ از استقبالی که شده راضی نیست و از بین هفتصد نفر دانش آموز مدرسه فقط یک نفر تو این مسابقه شرکت کرده!

بدین ترتیب اجبارا جایزه نفر اول مسابقه رو به من با داستان نیمدار و اقتباسی و پر اشکالم دادن که شاید ماجرای خودم هم بود: بچه ای با سر پر سودا که میخواست با یه چاقو که ماست رو هم نمی برید به جنگ ببر و پلنگ بره :)

و عجیب مزه داد این جایزه و این برنده شدن. و شاید اگر اوضاع زندگی جور دیگری پیشرفته بود الان منم کتابی و یا کتابهایی نوشته بودم و توی اونا از این معلم پرورشی به عنوان کسی که استعداد منو تو نویسندگی کشف کرده، یاد میکردم. غیرممکن که نبود؟ :)



این بود داستان این هفته من :)




تصویر کاربری
#4ارسال '13:29 1394/8/26

مهندس نسترنی|مشاور / مدیر مالی

پست‌ها 1759
آفرین بر شما که حداقل معلم پرورشی رو ناامید نکردین
جالب بود .
تصویر کاربری
#5ارسال '14:31 1394/8/26

میرزاخانلو|تهران / تهران

پست‌ها 1444
نویسا باشید آقا سعید
برای اینکه تشویق به نوشتن بشید امتیاز 10 دادم
امیدوارم اسمتون رو تو برنده ها ببینم
تصویر کاربری
#6ارسال '7:5 1394/8/27

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
خیلی سپاسگزارم. همین که باعث رضایتی و لبخندی بشه یعنی برنده ام. شاد و سلامت باشید همیشه
تصویر کاربری
#7ارسال '12:40 1394/8/27

شاپرک افشاری|تهران / تهران

پست‌ها 379
خیلی جالب بود من هم امتیاز 10 دادم
تصویر کاربری
#8ارسال '13:22 1394/8/30

لیلا بالاهنگ|اصفهان / نجف آباد

پست‌ها 1865
قشنگ بود
یادش بخیر چقدر تو این مسابقه ها شرکت میکردیم، إینو گفتین یه چیزی در مورد خودم یادم اومد، یه سری مسابقه روزنامه دیواری بود به مناسبت سال پیامبر، گروه ها تشکیل شدن و منم خیلی دوست داشتم شرکت کنم اینقدر به معلم پرورشیمون گیر دادم گفتم أصلا برای مسابقه نفرستین تو مدرسه رو دیوار بزنید، خلاصه قبول کرد و من میخواستم خودم انجام بدم چون تو کلاسمون کسی رو از نظر مخ گرافیکی و نقاشی بالاتر از من نبود ولی ناچارا گروه شدیم ولی همشو خودم انجام دادم، و جالب تَر اینکه دیدن خیلی قشنگه ،فرستادن اداره و تو مدرسه مال من اول شدم
تصویر کاربری
#9ارسال '9:14 1394/9/1

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
راست میگین الان یادم افتاد. روزنامه دیواری هم داشتیم و اتفاقا منم یه سال توی دهه فجر با یه گروه همراه شدم ولی تمام کارهای روزنامه رو خودم کردم و البته آخرشم معلم نزدش به دیوار. حق هم داشت. با اینکه روزنامه قشنگی شده بود ولی یه مشکلی داشت که سهوی رخ داده بود و فکر کرد شاید منجر به اخراجش از مدرسه بشه!
تصویر کاربری
#10ارسال '12:13 1394/9/1

لیلا بالاهنگ|اصفهان / نجف آباد

پست‌ها 1865
معلوم نیست چه ایرادی بوده عوضش مال من، باعث شد مربی پرورشیمون سربلند بشه آخرش خانوما مرتب ترن

ارسال پاسخ

افزودن شکلکافزودن تصویر
کد امنیتی»»
پشتیبانی تلگرامE