کانال اصلی جواهربازاراطلاع از تخفیف‌های روزانه و مشاهده محصولات در کانال تلگرام
جدیدترین محصولات
  1. خانه »
  2. پرسش و پاسخ »
  3. خاطره نویسی »
  4. یادم آید روز دیرین گردش یک روز شیرین

یادم آید روز دیرین گردش یک روز شیرین

جستجو دربین پرسش و پاسخ‌ها
کد موضوع30741
تصویر کاربری
#1ارسال '13:25 1394/8/28

میرزاخانلو|تهران / تهران

پست‌ها 1444

من ، صبح زود ، شیفت ، نم نم باران ، جام جم
به محض رسیدن به سازمان با دیدن آسمان ابری وسایلم را داخل اتاقم گذاشتم و چیزی نگذشت که خودم را در محوطه سازمان یافتم .هیچ چیز به اندازه قدم زدن در محوطه زیبای جام جم با گونه های متفاوت گیاهی برایم نشاط آور نبود . استشمام بوی آجرهای باران خورده چقدر لذت بخش بود وای که نم نم باران مرا به سرعت به کوچه باغهای کودکی میبرد . آنقدر غرق در این رنگ و بو ونور و صدا و چک چک باران کودکی میشدیم که دست در دست هم تمامی مسیر مدرسه را به ثانیه ای طی میکردیم . چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم پر از بوی نم باران اصلا خدایا چه ارتباطی بین کودکی و باران و عشق وجود دارد . با صدای جیغ جیغ دسته طوطی های وحشی که بر فراز درختان منطقه به پرواز در آمده بودند به خودم آمدم سرم را به سوی آسمان بلند کردم دانه درشت باران در چشمم افتاد کمی پلک زدم و به سرعت به کوچه باغ کودکی ام رسیدم همان روزهایی که با پدر برای دیدن طوطی ها و مرغ عشق روزهای جمعه به خیابان مولوی تهران میرفتیم یکی از تفریحات پدر پرورش و نگهداری و آموزش حرف زدن به طوطی ها بودو من در این مهم همیشه یار و همراه او بودم و علیرغم سرزنش های مادرم که دوست داشت مرا در مهارتهای آشپزی وخیاطی و کودکیاری همراهی کند و همیشه میگفت تو دختری یادت باشه ولی کو گوش شنوا وای که با چه عشقی قفس طوطی ها را تمیز میکردم تقریبا چیزی در مورد پرورش آنها نبود که از پدر نیاموخته باشم شالاپ شلوپ همانطور که به طوطی ها خیره شده بودم پایم داخل گودال آبی افتاد به یاد خاطره ای از دوران کودکی افتادم قلبم به طپش افتاد
بقیه در پست بعدی
تصویر کاربری
#2ارسال '13:26 1394/8/28

میرزاخانلو|تهران / تهران

پست‌ها 1444
یک حس غبار آلود اما دلنشین و گرم حس غریبی از عشق کودکی همیشه در خاطراتمان یک نفر وجود دارد که دورادور دوستتان داشته باشد و بی آنکه بدانید مواظب شما است دوباره چشمانم را بستم ونفس عمیقی کشیدم
حس میکردم کودکی ام را که با موهای باز و خیس از نم باران توی حیاط دور حوض می چرخیدم از خودم سوال کردم این کیه که همیشه وقتی یاد کودکیم می افتم یادم می آد و نمی آداین سایه
در حالیه موهایم دورم ریخته بود زیر باران دور حوض میچرخیدم و شعر باز باران را زمزمه میکردم شالاپ شلوپ ناگهان چشمم به پشت بام افتاد دانه بارانی در چشمم افتاد کمی پلک زدم او را دیدم ولی آرام به لی لی کردن ادامه دادم پسرک صدایم کرد اینو بندازم میتونی بگیری
یه رینگ گرد که فکر میکنم برای دوچرخه بود دستش بود رینگ را رها کرد من خودم را کنار کشیدم تا به من برخورد نکند رینگ داخل چاله آبی افتاد گفتم چرا انداختی گفت ننداختم که خودش افتاد و ادامه داد میندازی بالا رینگ را از وسط چاله برداشتم با اینکه دختر بودم همیشه دوست داشتم یکی از اینها داشته باشم و آرزویم این بود که با میله فلزی که از خم کردن رخت آویز درست میکردند با مهارت مثل پسرهارینگ را راه ببرم رینگ دستم بود کمی به رینگ نگاه کردم این که مال خودم نبود باید پسش میدادم بالا را نگاه کردم پسر هنوز آنجا بود داشتم محاسبه میکردم که چقدر باید بالا بندازم با تمام قوا پرت کردم نرسید بالا پسر گفت بالاتر بنداز محکمتر دوباره امتحان کردم باز هم نشد با هر بار پرتاب پسرک بیشتر تشویقم میکرد این خود به بازی مفرح و جذابی برای هر دوی ما تبدیل شد حیاط پر شد ازصدای خنده ما
بقیه در پست بعدی
تصویر کاربری
#3ارسال '13:27 1394/8/28

میرزاخانلو|تهران / تهران

پست‌ها 1444
آنقدر پرتاب کردیم و خندیدیم که رینگ به زمین افتاد و تکه ای از آن شکست با ناراحتی بالا را نگاه کردم پسر گفت راست راستی شکست این بار دانه باران در چشمم غلطید بغضم ترکید و گریه کردم چیزی نگذشت که زنگ در به صدا در آمد به سمت در دویدم در را بازکردم پسرک پشت در بود یک رینگ سالم به من داد و رفت وقتی میرفت گفت هر وقت دوست داشتی یادت میدم مثل چرخ ماشین راه ببری دوباره هوا پر شد از خنده های شاد کودکانه نفس عمیقی کشیدم اطرافم را نگاه کردم و خودم را در محوطه پارک ملت یافتم روی یک نیمکت نشستم . یادش به خیر چقدر در شیطنت های پسرانه و به قول بزرگترها آتیش سوزوندن همراهیش کردم دزدیدن کبریت از آشپزخانه کار من بود و پر کردن سر کبریت ها داخل ترقه هایی که شبیه دارت بودند کار او و بالاخره پرتاب و خنده دو چرخه سواری تو کوچه قایم باشک گرگم به هوا چقدر دلم برای بازیهای کودکی تنگ شده اصلا دوچرخه سواری بدون کمک را او یادم داد همیشه حواسش به من بود یادم می آید چقدر با پدر و مادر بحث کردم سر اینکه چرا مدارس پسرانه و دخترانه جداست من میخواهم با دوست دوران مهد کودک به مدرسه بروم
بقیه در پست بعدی
تصویر کاربری
#4ارسال '13:27 1394/8/28

میرزاخانلو|تهران / تهران

پست‌ها 1444
از شانس خوب ما دبستان دخترانه و پسرانه هر دو در یک کوچه بودند و من او دست در دست هم صبح ها به دبستان میرفتیم با هم دفتر تمبر و کلکسیون پاک کن درست کرده بودیم وقتی برای خریدن کیف اول دبستان ما را به خرید بردند دو تا کیف مثل هم انتخاب کردیم مادر گفت لااقل تو رنگ قرمزش را بردار منم گفتم نه نمیشه هیچ یادم نمیرود روزی که کیف هایمان در راه دبستان با هم جابه جا شد وارد حیاط مدرسه شدم هنوز زنگ مدرسه نخورده بود در کیفم را باز کردم تا چاقاله بادوم هایی که در جیب جلویی کیفم گذاشته بودم بخورم ولی آنها را نیافتم تازه متوجه شدم کیف مال خودم نیست وای حالا چکار کنم تکالیفم چه میشود جواب معلم را چه بدهم وقتی معلم وارد کلاس شد جای خودم را ترک کردم و رفتم میز آخر نشستم معلم مشغول دیدن تکالیف بچه ها شد با تعجب پرسید میرزاخانلو اونجا چکار میکنی نفسم برای لحظه ای در سینه حبس شد دقیقا یک میز مانده بود تا معلم به من برسد صدای تق تق در کلاس سکوت مرگبار کلاس را در هم شکست بابای مدرسه بود کیف مرا آورده بود به معلم داد منم به سرعت کیفش را از داخل جامیز در آوردم و دادم بابای مدرسه برایش ببرد معلم لبخندی زد و گفت حالا برگرد سر جات بشین چقدر جای تومشق نوشتم و تو مرا خنداندی نمیتوانم فراموش کنم لحظه ای که مشق مینوشتیم و تو آب دهانت روی دفتر میریخت و من غش میکردم از خنده آخر لوزه داشتی یادت می آید وقتی لوزه ات را عمل کردی چه کسی برایت بستنی آورد حتما به خاطر داری . همیشه یه حس گنگ در کنار باران ته دلم قیلی ویلی میرهبقیه در پست بعدی
تصویر کاربری
#5ارسال '13:29 1394/8/28

میرزاخانلو|تهران / تهران

پست‌ها 1444
آخر چگونه فردا در مراسم خاک سپاریت حاضر شوم پای آمدن ندارم ای شهید مدافع حرم زینب شهادتت مبارک و بهشت برین جایگاهت
یادت می آید هر دو در شاه عبدالعظیم گم شدیم من گریه میکردم و تو برایم آب نبات خریدی چه شبی بود آنشب یادت می آید وقتی خیلی تپل شده بودی و مادرت تورا رژیم میداد چه کسی برایت یواشکی از بالای دیوار آذوقه و خوراکی های خوشمزه پرتاب میکرد . یادت هست وقتی مادرها به خرید رفته بودند و خواهر کوچکترم را به ما سپرده بودند چه بلایی به سرش آوردیم اورا به آشپرخانه بردیم هر چه ادویه دم دست بود روی سرش ریختیم و کمی هم آب ریختیم هنوز که هنوز است خواهرم میگوید اگه موهای من نازکه و تراکمش کمه به خاطر بلاییه که سرم آوردید پیاز موهام ضعیف شده هیچوقت فراموش نمیکنم شبی که با موتور آمدی تا خبر قبولیه مرا در دانشگاه بدهی در تاریکیه کوچه متوجه میله ای که همسایه ها برای پارک نکردن خودروها داخل کوچه کار گذاشته بودند نشدی و پایت آسیب دید ای وای بر من تو اولین کسی بودی که خبر قبولیه مرا در کنکور دادی قبل از اینکه خودم بدانم
بقیه در پست بعدی
تصویر کاربری
#6ارسال '13:29 1394/8/28

میرزاخانلو|تهران / تهران

پست‌ها 1444
پسر عموی عزیز و مهربانم حلالم کن
ایکاش هرگز خبر قبولیه مرا در دانشگاه نمیدادی ایکاش هرگز به دانشگاه نرفته بودم چقدر دانشگاه بین ما و سرنوشت ما فاصله انداخت
هیچوقت فراموش نمیکنم لحظه ای را که در کنار همان حوض از من خواستگاری کردی و من پر بودم از حس تحصیل ورفتن به دانشگاه آخر چگونه میتوانستم با کسی که مثل برادر یارو همراهم و مدافعم بود ازدواج کنم حلالم کن که به عشق پاکت توجه نکردم حلالم کن
شیرین زبانم هرگز فراموش نمیکنم جمله ای را که در جواب پدرم گفتی اوگفت پسرها با هم میرن مدرسه و دخترها هم با هم وتو به سرعت وسط حرفش پریدی و گفتی عمو جان من مواظبش هستم تو راه مدرسه بقیه پسرها اذیتش نکنند من لایق نبودم تو همراه و مدافعم باشی
تو لایق بهترینها بودی تو لایق شهادت بودی به من قول بده در آن دنیا هم مدافعم باشی و شفاعتم را از بانو زینب بخواهی
با صدای زنگ موبایلم به خودم آمدم همکارانم بودند که نگران غیبت من شده بودند به راهم به سوی اداره ادامه دادم .
بس گوارا بود باران
وه چه زیبا بود باران
تمام
تصویر کاربری
#7ارسال '16:52 1394/8/28

شاپرک افشاری|تهران / تهران

پست‌ها 379
امنه جون فضای طبیعت اطرافتو اونقدر با احساس و رمانتیک نوشتی که ادم خودشو توی همون حال وهوا احساس میکنه بوی اجرهای بارون خورده جیغ جیغ طوطیها نم نم بارون ادمو میبره به دوران گذشته واقعا عالی بود چه حس خوبی دارم الان
تصویر کاربری
#8ارسال '17:11 1394/8/28

جعفری|خوزستان / بهبهان

پست‌ها 340
آفتابگردون جان پسرعموتون تازه شهید شدن؟
روحشون شاد باشه
توصیف های قشنگی کردی انگار افتادم وسط یه فیلم
تصویر کاربری
#9ارسال '18:25 1394/8/28

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
خیلی زیبا و عالی بود. آخرش غم انگیز شد هرچند از اول اون حزن و شادی رو همراه هم داشت. بهرحال یاد گذشته همیشه با نوعی تاثر و تاسف هرچند کم همراهه. ولی خب وقتی کسی رو از دست میدی این حس خیلی عمیق میشه. خدا رحمت کنه پسرعموتونو.
تصویر کاربری
#10ارسال '19:45 1394/8/28

میرزاخانلو|تهران / تهران

پست‌ها 1444
بله شبنم جون دوشنبه خاکسپاری پسر عموم بود
البته اینا دو تا داداش دوقلو هستند ولی من خاطره را طوری نوشتم که فقط پسر عموی شهیدم توش باشه
البته سه تا هم پسر عمه داشتم و سه تا پسر دایی اونا هم همبازی دوران کودکی من بودند ولی ترجیح دادم تو داستان فقط اسم پسر عموم باشه روحش شاد
تمام چیزهایی که نوشتم این هفته مثل فیلم از جلوی چشمام رد شد
ولی فرصت نوشتن پیدا نکردم هفته شلوغی داشتم دیگه دیشب نشستم اشک ریختم و نوشتم
تصویر کاربری
#11ارسال '21:4 1394/8/28

میرزاخانلو|تهران / تهران

پست‌ها 1444
بله آقا سعید آخرش غم انگیزه و یه دفعه تموم شده
آخرش خیلی خیلی غم انگیز تره من نخواستم اینجا بیارم و ترجیح دادم فقط به خاطرات اشاره کنم
البته نسخه اصلیشو دارم کامل میکنم قراره به چند تا نویسنده نشون بدم اشکالامو بگیرن این داستان کاملا واقعیه و دارم احساسی ترش میکنم و شاخ وبرگ بیشتری میدم با کلمات بیشتر بازی میکنم امیدوارم چیز خوبی از آب دربیاد هدفم مسابقه دادن نیست هدفم کسب مهارت نوشتنه
تصویر کاربری
#12ارسال '22:53 1394/8/28

سحر نوعی|گیلان / رشت

پست‌ها 3345
عالیی بود آمنه جونم
تصویر کاربری
#13ارسال '22:58 1394/8/28

ساجده افشار|تهران / تهران

پست‌ها 296
آمنه جان خیلی زیبا نوشتی به نظر من قلم خوبی داری و حتما با تلاش بیشتر موفق می شی خدا رحمت کنه پسر عموی محترمتون رو و تمام شهدای ایران عزیز رو.
تصویر کاربری
#14ارسال '10:51 1394/8/29

لیلا بالاهنگ|اصفهان / نجف آباد

پست‌ها 1865
عالی بود، قلم خوبی داری،از الان منتظر رمانت هستم
تصویر کاربری
#15ارسال '16:21 1394/8/29

میرزاخانلو|تهران / تهران

پست‌ها 1444
لیلا جونم تو همیشه به من لطف داشتی ممنون که نوشته منو پسندیدی
سحر جونم از شما هم متشکرم
دوستان عزیزم دوستون دارم
تصویر کاربری
#16ارسال '20:9 1394/8/29

میرزاخانلو|تهران / تهران

پست‌ها 1444
ساجده جونم از شما هم سپاسگزارم
12

ارسال پاسخ

افزودن شکلکافزودن تصویر
کد امنیتی»»
پشتیبانی تلگرامE