کانال اصلی جواهربازاراطلاع از تخفیف‌های روزانه و مشاهده محصولات در کانال تلگرام
  1. خانه »
  2. پرسش و پاسخ »
  3. خاطره نویسی »
  4. گم کردن حلقه مادرم

گم کردن حلقه مادرم

جستجو دربین پرسش و پاسخ‌ها
کد موضوع30933
تصویر کاربری
#1ارسال '13:36 1394/9/5

جابر مقدسی|هرمزگان / بندرعباس

پست‌ها 29
وقتی حدود 18 - 19 ساله بودم احساس بزرگی زیادی داشتم . حلقه ازدواج مادرم یک رینگ ساده است که اون زمان گاهی برمیداشتم و دستم میکردم . حس بزرگی و خوش تیپیم رو کامل میکرد
یه روز با دوستام رفته بودیم بیرون . وقتی برگشتم دیدم حلقه دستم نیست . واویلا . حلقه ازدواج مادر . بدون اجازه که برداشته بودم . بعد چطور بگم گمش کردم .
با ترس فراوان برگشتم و همون مسیری که رفته بودم خونه رو با دقت زیاد گشتم . ولی پیدا نشد که نشد .
دیگه کم کم ناامید شده بودم و باز مسیرم رو به سمت خونه کج کردم . تو راه با ناراحتی زیاد داشتم خودم رو آماده میکردم موضوع رو چطور مطرح کنم .
یهو چشمم افتاد به برگه ای که دم در یک طلا فروشی زده بودن
زده بود یک قطعه طلا پیدا شده و صاحبش بیاد نشونی بده و از این چیزا .
رفتم تو مغازه .میدونستم و مطمئن بودم که برای من نیست . ولی گفتم حالا پرسیدنش ضرر نداره .
سرتون رو درد نیارم .
با ناامیدی رفتم سراغ مغازه دار. گفتم من یه حلقه تو همین محدوده گم کردم .چندتا نقش ساده روی حلقه داشت ، به فروشنده توضیح دادم و اونجا بود که فهمیدم خیلی خوش شانسم

باورتون میشه که حلقه گم شده ام پیدا شد ؟
بله دیگه با خوشحالی گرفتمش تو مشتم و بدو رفتم سمت خونه . حلقه رو گذاشتم سرجاش و به روی خودمم نیاوردم .
البته بعد از یه مدت موضوع رو گفتم ولی مطمئنا اگر همونجا میگفتم کتکه رو خورده بودم
ممنون که وقت گذاشتین خاطرمو خوندین
تصویر کاربری
#2ارسال '14:45 1394/9/7

میرزاخانلو|تهران / تهران

پست‌ها 1444
آقا جابر خاطره شما منو یاد یه خاطره مشابه انداخت
منم یه بار حلقه مامانمو گم کردم
البته رفته بودم میوه فروشی بعدش اومدم به پسرعموم گفتم اون طفلک همیشه ناجی من بود دوتایی رفتیم میوه های میوه فروشی رو زیرورو کردیم تا بالاخره حلقه پیدا شد البته فروشنده هم خیلی باهامون همکاری کرد دستش درد نکنه
واسه همین به شما 10 دادم چون منو یاد خاطرات گذشته انداخت
تصویر کاربری
#3ارسال '14:49 1394/9/7

میرزاخانلو|تهران / تهران

پست‌ها 1444
حلقه مامان منم یه رینگ ساده تراش خورده بود
به دستم گشاد بود میچرخید
خیلی ممنون که منو یاد این خاطره انداختید حالا میتونم به داستانم اضافه کنم آخه دارم تکمیلش میکنم
موفق و موید باشید
حالا ما دخترها میریم سروقت وسایل مادرها
شما چرا
لااقل حلقه پدرتون رو برمیداشتید
تصویر کاربری
#4ارسال '15:9 1394/9/7

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
درک میکنم؛ هم احساس اضطرابت وقت گمشدن و هم وقت پیدا شدنش.
تصویر کاربری
#5ارسال '18:42 1394/9/10

جابر مقدسی|هرمزگان / بندرعباس

پست‌ها 29
اون زمان اندازه حلقه مادرم برای من مناسب بودش . بچه بودیم دیگه . دلمون به همین چیزا خوش بود
تصویر کاربری
#6ارسال '18:46 1394/9/10

جابر مقدسی|هرمزگان / بندرعباس

پست‌ها 29
آقا سعید شماهم ؟!
تصویر کاربری
#7ارسال '19:35 1394/9/10

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
بعله من هم ! ولی فقط با این تفاوت که من یه گاو رو گم کردم! خاطره شم نوشتم و خوندید دیگه !
تصویر کاربری
#8ارسال '12:45 1394/11/25

جابر مقدسی|هرمزگان / بندرعباس

پست‌ها 29
ماشالله آقا سعید . خاطرات تون رو میخونم . عالی هستش همه شون
تصویر کاربری
#9ارسال '21:6 1395/1/24

جابر مقدسی|هرمزگان / بندرعباس

پست‌ها 29
متشکرم از امتیازات دوستان

ارسال پاسخ

افزودن شکلکافزودن تصویر
کد امنیتی»»
پشتیبانی تلگرامE