کانال اصلی جواهربازاراطلاع از تخفیف‌های روزانه و مشاهده محصولات در کانال تلگرام
  1. خانه »
  2. پرسش و پاسخ »
  3. خاطره نویسی »
  4. شرف الشمس

شرف الشمس

جستجو دربین پرسش و پاسخ‌ها
کد موضوع31812
تصویر کاربری
#1ارسال '9:53 1394/10/10

ایمان مرادی|چهارمحال بختیاری / شهرکرد

پست‌ها 28
با سلام به دوستان عزیزحدود 10 سال پیش بنده از بازارمیدون شاه یا همون میدون امام اصفهان یه انگشتر شرف الشمس با نگین مستطیلی خریدم به قیمت 30000 تومان اون موقع ها و همین الان عشق خاصی به سنگ ها و انگشتر ها داشتم و دارم.همون موقع سایزش کردم و با گفتن بسم الله دستم کردم و بعد از چرخی توی بازار به طرف شهر و خونه ام راهی شدم.
داخل تاکسی کنار دستم یه آقایی نشست بسیار با جذبه نورانی و متدین . هر چند ثانیه یک بار برمیگشت بهم نگاه میکرد و چیزی نمی گفت منم که جوونی پر شور و مغروری بودم برگشتم گفتم : آقا اگر کاری دارید من در خدمتم !
طرف خیلی با آرامش گفت من شما را یه جایی دیدم ولی نمیدونم کجا و احساس میکنم هزاران ساله شما را میشناسم .
من موندم چی بگم فقط گفتم : به هر حال خوشبختم و هدفونامو به گوشم زدم و دیگه نگاهش نکردم .
اون روز گذشت تا شب .
تصویر کاربری
#2ارسال '9:54 1394/10/10

ایمان مرادی|چهارمحال بختیاری / شهرکرد

پست‌ها 28
تو اتاقم روبروی تختم یه تلویزیون داشتم که وقتی تمام چراغا خاموش بودن اون تلویزیون تا آخرین لحظه روشن بود هم بخاطر نورش هم اگر برنامه ای داشت میدیدم اگر برنامه ی جالبی نبود صداشو کم میکردم و کتاب میخوندم.
اون شب هم انگشتر به دست آماده ی خواب شدم . یادمه شبکه 2 بود تلویزیون و لحظات آخر که میخواستم بخوابم خاموشش کردم و خوابیدم.
و اما خواب {}
اون شب خواب دیدم توی محلمون و اطراف خونمون خیلی شلوغه و جو متشنجی حاکمه و همه ولوله میکنن و با اضطراب به این طرف و اون طرف نگاه میکنن . یهو یه صدای مهیبی مثل انفجار به گوش رسید همه فرار کردن و جمعیت به هم میخوردن.
من یهو نگاهم روبه آسمون رفت ،دیدم از مغرب خورشید داره طلوع میکنه و از مشرق ماه داره طلوع میکنه.
خیلی ترسیده بودم و بهت زده داشتم به آسمون نگاه میکردم و مردم همینجور عین مور و ملخ از کنارم فرار میکردن.
تصویر کاربری
#3ارسال '9:54 1394/10/10

ایمان مرادی|چهارمحال بختیاری / شهرکرد

پست‌ها 28
هر لحظه که ماه و خورشید به وسط آسمون نزدیکتر میشدن من استرس بیشتری داشتم .
تا لحظه های پایانی که چند سانت مونده بود که به هم بخورن با ترس و استرس زیاد از خواب پریدم .
عرق سرد روی بدنم نشسته بود و میلرزیدم . فقط دوست داشتم فضای اتاقم روشن بشه که اون ترس و استرس لعنتی از وجودم خارج بشه .
اولین چیزی که به ذهنم رسید کنترل تلویزیون بود که روی تخت کنارم بود.
دستم خشک شده بود به سختی کنترل را برداشتم و تلویزیونو روشن کردم.
{میدونید چه اتفاقی افتاد}
تصویر کاربری
#4ارسال '9:55 1394/10/10

ایمان مرادی|چهارمحال بختیاری / شهرکرد

پست‌ها 28
وقتی صفحه ی تلویزیون و صدای اون با هم همزمان پخش شد استرس و ترس عظیمی کل وجودمو گرفت حدس بزنید چه چیزی دیدم که اینقدر مات و مبهوت شده بودم.

اون موقع هاشبکه 2 آخر شبا تا موقع اذان صبح تکرار برنامه های روزها را پخش میکرد و اون لحظه داشت مسابقات بین المللی قاریان قرآن که توی تهران برگزار شده بود را پخش میکرد.

و جالب این که همون لحظه قاری داشت سوره ی زلزال(الزلزله) را تلاوت میکرد و با صدای بلند و در اوج ( إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا ) تو گوش من طنین انداز شده بود.

و فیلمبردار که دوربینا رو چرخونده بود به طرف مهمان ها و شرکت کننده ها بر روی یکی از حضار که داشت گریه میکرد زوم کرد و اون شخص دقیقا شبیه کسی بود که همون روز عصر تو تاکسی دیده بودم.
تصویر کاربری
#5ارسال '9:55 1394/10/10

ایمان مرادی|چهارمحال بختیاری / شهرکرد

پست‌ها 28
و من همچنان مبهوت بودم . دیگه به فکرم نرسید چراغها را روشن کنم با همون طنین زیبای قرآن دوباره خوابیدم . فردا صبح که بیدار شدم کنترل تو دستم بود و تلویزیون روشن . اولین چیزی که به چشمم خورد انگشترم بود که تو دستم میدرخشید.
بعد از این چند سال اون شب واسه ی من خاطره شده و هنوز که هنوزه لرزه بر اندامم میندازه.
این خاطره را واسه امتیاز و جایزه نگفتم صرفا میخواستم یادآوری کنم که جایگاه خودمون رو فراموش نکنیم.
با عرض معذرت.محدودیت ارسال حجم بالای متن درون پست ها باعث ایجاد این چند پست شد.حق نگهدارتون
تصویر کاربری
#6ارسال '10:12 1394/10/10

مهندس نسترنی|مشاور / مدیر مالی

پست‌ها 1759
سلام . ممنون آقای مرادی .
نمیتونم بگم خاطره تون قشنگ بود یا جالب بود . چون فراتر از اینهاست .
و البته جالب نوشته بودید . با اشتیاق میخوندم تا ببینم در ادامه چه اتفاقی میوفته !
تصویر کاربری
#7ارسال '11:12 1394/10/10

امیر اشرفی بیرگانی|خوزستان / اهواز

پست‌ها 13
سلام
جالب بود آقای مرادی
تصویر کاربری
#8ارسال '13:48 1394/10/10

میرزاخانلو|تهران / تهران

پست‌ها 1444
بسیار زیبا بود آقای مردای
خیلی از خوابهایی که ما میبینیم فقط یک خواب نیستند بلکه رویا هستند و رویاها چه شیرین چه تلخ برای ما یک نشانه هستند که باید به اون نشانه توجه کنیم و دنبال اون نشانه بریم من خودم تو زندگیم امتحان کردم براتون آرزوی سربلندی دارم و امتیاز 10 به شما میدم به نظرم خاطره تون حتما برنده میشه
تصویر کاربری
#9ارسال '17:55 1394/10/10

عبدالحسین جعفری|آذربایجان غربی / نقده

پست‌ها 3
سلام
جناب مردای!
نمیخوام از خودم درآرم ولی اگه قدر و ارزش سنگها رو بدونیم و به قدرتشون ایمان بیاریم میتونیم بفهمیم که در طبیعت انرژی های بسیاری هستند کهمیتونیم باهاشون ارتباط روحی و قلبی برقرار کنیم و بالطبع مارو از طریق رویاهامون به کائنات ببرند و از اونجا لحظه های خدایی رو ببینیم و درک کنیم که قلبمان در چه سیریست و چه سرّی در نهان طبیعتمان هست.
دلتان سرشار از پاکی و صداقت باد
به قدرت وجودی طبیعت ایمان داشته باشیم.
تصویر کاربری
#10ارسال '0:47 1394/10/11

محمد ربانی|تهران / اسلامشهر

پست‌ها 1
سلام واقعا جالب بود
سنگ های از خودشون انرژی دارنبرای من ثابت شده بود ولی این به یقین تبدیل شد
تصویر کاربری
#11ارسال '1:59 1394/10/11

مهمان

پست‌ها 1
ممنونم از لطف دوستانبنده شدیدا به انرژی های اطرافمون اعتقاد دارم و معجزاتی در این زمینه دیده ام و تحقیقات گسترده ای هم انجام دادم
تصویر کاربری
#12ارسال '2:0 1394/10/11

مهمان

پست‌ها 1
به همین دلیل جواهر بازار را گنجینه ای از راز و رموز و ابزار های این راز و رموز میدونم و آرزومه یه روز به دفتر این شرکت رجوع کنم و این گنجینه ها را از نزدیک ببینم .توی شهر ما چندتایی نقره فروش کوچک هستن ولی کار تخصصی انجام نمی دن منم برای همه ی دوستان آرزوی سلامت و انرژی جاری پاک خدایی در زندگی هاشونا دارم.حق نگهدارتون
تصویر کاربری
#13ارسال '2:11 1394/10/11

مهمان

پست‌ها 1
تشکر از همه ی دوستان به خاطر نظرات و امتیازشونخداوند در اطراف ما و در کنار و در قلب ما حضور داره و ابزار ها و نعمت های فراوونی برای ما گذاشته که با اونها خودمونا تصفیه کنیم و به روح بزرگ حق محورش بپیوندیم
تصویر کاربری
#14ارسال '14:34 1394/10/11

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
گفتم الان اون آقا برمیگرده تو دوربین (و در حقیقت به شما) یه نگاهی میکنه و لبخندی میزنه و با نگاهش میگه \"دیدی گفتم یه جایی دیدمت\"
تصویر کاربری
#15ارسال '18:29 1394/10/11

ایمان مرادی|چهارمحال بختیاری / شهرکرد

پست‌ها 28
ممنون از لطف دوستان به خاطر امتیازات و ممنون از جواهر بازار بخاطر جایزه (امتیاز هدیه)
تصویر کاربری
#16ارسال '19:24 1394/10/11

حدیث جمالی|بوشهر / اهرم

پست‌ها 14
خیلی عالی بود
ممنون بابت خاطره زیباتون
12

ارسال پاسخ

نام
ایمیل
استان
شهر

افزودن شکلکافزودن تصویر
کد امنیتی»»
پشتیبانی تلگرامE