کانال اصلی جواهربازاراطلاع از تخفیف‌های روزانه و مشاهده محصولات در کانال تلگرام
جدیدترین محصولات
  1. خانه »
  2. پرسش و پاسخ »
  3. خاطره نویسی »
  4. سنگ غیر قیمتی

سنگ غیر قیمتی

جستجو دربین پرسش و پاسخ‌ها
کد موضوع32168
تصویر کاربری
#1ارسال '11:42 1394/10/25

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
مدرسه که میرفتیم آوردن توپ توی حیاط مدرسه به غیر از ساعتهای ورزش ممنوع بود و البته اگر هم نبود خیلی پول تو دست و بال بچه ها نبود که بخوان بخرنش و اگه هم بود به ریسکش نمی ارزید چون مدام خطر سوت شدن توپ به بیرون از مدرسه و پنچر شدن و غیره وجود داشت و بنابراین صرف نمی کرد.
پس به ناچار و بخاطر عشق شدید به فوتبال، با هر چیزی که دستمون می رسید از جمله تکه پاره ها و لاشه های توپهای منهدم شده و یا میوه کاج و یا حتی سنگ فوتبال بازی می کردیم. ناظمها هم که از دفتر نگاه میکردن فقط یه عده ای رو می دیدن که دارن الکی میدوند و به هوا لگد میزنند و احتمالا از اون فاصله مثلا سنگهایی که از اینطرف به اونطرف شوت میشدند رو نمی دیدند.
القصه یه روز زنگ آخر با یکی از رفقا با سیل خروشان بچه ها همراه شده بودیم که داشتن با شادی از در مدرسه خارج میشدن و رهسپار منزل بودن. طبق عادت گهگاهی، گفتیم قبل از رفتن یه دو تا پنالتی هم به همدیگه بزنیم و بعد بریم. گشتیم یه سنگ نسبتا بزرگ هم از توی باغچه مدرسه پیدا کردیم و رفیقم وایستاد تو دروازه و منم پشت توپ (سنگ) قرار گرفتم.
تصویر کاربری
#2ارسال '11:45 1394/10/25

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
حسابی داشتم هدف گیری میکردم که قشنگ بزنم تو زاویه که با یک گل زده شارژ و پر روحیه برم خونه.
حالا این وسط مدام بچه ها هم میومدن از جلومون رد میشدن و تو کارمون وقفه ایجاد میکردن. خلاصه در یک لحظه مناسب که بنظر میرسید کسی بین من و دروازه نیست جز اون رفیقم، اقدام به زدن شوت اونم با قدرت هر چه تمامتر کردم. چشمتون روز بد نبینه، درست در لحظه زدن ضربه و در مسیر تلاقی سنگ با دروازه دو تا از ناظمها نمیدونم از کجا یهو سبز شدن و سنگ مذکور که کمی هم از زمین ارتفاع گرفته بود به شدت با قوزک پای یکیشون برخورد کرد!
صدای نعره ناشی از درد ناظم که همیشه هم یادمه یه سوت دستش بود به هوا بلند شد. بعد با عصبانیت هر چه تمامتر برگشت و داد زد: کی بود؟!
قطعا میتونید ترس و وحشت منو تو ان لحظه تصور کنید خصوصا اگه تو مدرسه های پسرونه درس خونده باشین. انگار که تو مدرسه خاک مرده پاشیده باشن. کسانی که هنوز اون دور و بر باقی مونده بودن وایستاده بودن که ببینن چی شده و در نهایت چی میخواد بشه. باز ناظم مجروح ما فریاد زد: کی بود؟!
تصویر کاربری
#3ارسال '11:46 1394/10/25

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
خیلی عصبانی بود و منم واقعا از خبطی که کرده بودم هم ترسیده و هم پشیمون بودم. با ترس و لرز آروم رفتم جلو و گفتم: آقا ببخشید!
با این جمله اعتراف آمیز دیگه واقعا چشمتون روز بد نبینه. ناظم مهربون منو گرفت و تا میخوردم کتکم زد. به شدت عصبانی بود و مطمئنا درد قوزک پا هم به خشمش اضافه کرده بود و با یه دست لباسمو چسبیده و با یه دست سیلی و چک بود که تو صورتم فرود میومد. تنها چیزی هم که زیر اون ضربات بیهوش کننده میتونستم بگم اظهار عذر تقصیر بود که البته فایده ای هم نداشت.
حیاط مدرسه مثل یه رینگ بوکس شده بود. بچه های باقیمونده به شکل دایره کاملی دورمون حلقه زده بودن و کنک خوردن یه مگس وزن رو در برابر یه سنگین وزن تماشا میکردن. نمیدونم چند تا چک خوردم و چقدر زمان گذشت. فقط میدونم که اینقد منو زد تا گمونم خشمش فروکش کرد و یا خسته شد! و همونطور که ناگهانی شروع شده بود ناگهان هم خاتمه پبدا کرد.
تصویر کاربری
#4ارسال '11:47 1394/10/25

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
منم بعد از خاتمه این قیل و قال با سر و صورت سرخ و گیج، شده بودم مرکز توجه حیاط و حتی یکی که نمیشناختمش اومد از جلو بررسیم کرد که ببینه من گریه هم کردم یا نه. و با تعجب به رفقاش گفت که: حتی یه قطره اشکم تو صورتم نماسیده!
حالا شما بگو من اصلا مجال پیدا کرده باشم که فکر کنم میشه حتی گریه هم کرد! همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.
حالا من بچه شر و شروری هم نبودما! ولی خب یه اشتباهی کردم دیگه. کتکشم خوردم!
تصویر کاربری
#5ارسال '11:48 1394/10/25

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
گفتم حتما دیگه از مدرسه اخراج میشم و یا حتی بدتر، میان بهم میگن که باید بگی پدر مادرت بیان مدرسه!
از ترسم به خونه چیزی نگفته بودم و فرداش هم ناچارا فقط دلمو به دریا زدم و رفتم مدرسه.
اول صبح وقتی که تازه صف بسته بودیم ناظم مربوطه هم اومد و در بدو ورودش اول یه چک زد تو گوش یکی از بچه های کلاس که همیشه مظنون شماره یک خرابکاری و شرارت بود!
بنظر میرسید در اثر شدت درد و یا تاریک بودن هوا ناظم عزیز قیافه من یادش نمونده بود و آخرین چکی رو که قرار بود به من بزنه و یادش رفته بود به اون بنده خدای از همه جا بی خبر زد!

بعله ، این بود قصه من و یک سنگ از نوع غیر قیمتیش!
:)

ارسال پاسخ

افزودن شکلکافزودن تصویر
کد امنیتی»»
پشتیبانی تلگرامE