کانال اصلی جواهربازاراطلاع از تخفیف‌های روزانه و مشاهده محصولات در کانال تلگرام
  1. خانه »
  2. پرسش و پاسخ »
  3. خاطره نویسی »
  4. مسافرت

مسافرت

جستجو دربین پرسش و پاسخ‌ها
کد موضوع32440
تصویر کاربری
#1ارسال '10:13 1394/11/5

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
یکی از مشغله های دوران کودکیم این بود که حتما باید یه سفر برم. چون همیشه عید که میشد بعد از تعطیلات میرفتیم مدرسه و معلمها از بچه ها میپرسیدن که مسافرت کجا رفتن، و من از اون دسته بچه هایی بودم که جایی نرفته بودم و بنابراین حرفی برای گفتن نداشتم.
اون موقع از نظر من اولین شاخص سفر رفتن این بود که حتما خودم اقدام به خرید سوغاتی کنم. روی همین حساب یه بار که رفته بودم خونه مادربزرگم چند روز موندم و موقع برگشتن به خونه با عمه ام رفتیم تو یه مغازه تا یه چیزهایی بخره و منم گیر داده بودم که باید سوغاتی بخرم واسه خونمون! عمه ام هم گفت اینکه اسمش سوغاتی نمیشه، سوغاتی مال سفره و سفر هم یعنی خارج شدن از تهران.
پس اولویت اولم تغییر کرد و همچنان منتظر بودم تا از تهران خارج بشیم. البته میگفتن که وقتی خیلی کوچیک بودم با هواپیما یه سفری به مشهد داشتم! ولی خب چون من یادم نمیومد پس حساب نبود. تازه سوغاتی هم که نخریده بودم!
خلاصه بالاخره تو یه یکی از عیدهای نوروز سرانجام سوار ماشینی شدیم و از تهران خارج شدیم. اینم به خاطر تغییر منزل خاله ام بود و واسه عید دیدنی این توفیق اجباری هم نصیب من شد. خیلی خوشحال بودم که بالاخره این دفعه سر کلاس در برابر سوال معلم یه جوابی برای گفتن دارم.
ادامه دارد
تصویر کاربری
#2ارسال '10:18 1394/11/5

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
روز اول مدرسه بعد از عید، معلم اومد سر کلاس و طبق عادت معهود هر سال پرسید که هرکس سفر کجا رفته و بچه ها یکی یکی بلند میشدن و جواب میدادن. منم که دل توی دلم نبود منتظر بودم تا هر چه سریعتر نوبتم بشه و آماده اینکه با صدایی بلند و رسا این فتح الفتوح خودمو که بعد از چندین سال صبر و استقامت به دست آورده بودم به سمع حضار برسونم.
خیلی خوشحال بودم که این بار میتونم سری در میان سرها داشته باشم.
ادامه دارد
تصویر کاربری
#3ارسال '10:19 1394/11/5

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
سرانجام نوبت من رسید و قامت کوچیکمو از پشت نیمکت تا جایی که میشد بالا کشیدم و صدامو صاف کردم و سینمو جلو دادم و در جواب معلم با صدای بلند گفتم: ما امسال سفر رفتیم . کرج!
کلاس که تا اون موقع پر از همهمه بود ناگهان در سکوت مطلق فرو رفت که چند ثانیه بیشتر طول نکشید و ناگهان مثل بمبی منفجر شد و ازشدت خنده عده ای هم با گاز زدن به نیمکتها خساراتی هم به اموال عمومی مدرسه وارد کردن!

اولش هنوز متوجه نبودم چی شده از بس که غرق در ذوق زدگی خودم بودم و با خوشحالی بچه ها رو نگاه میکردم! اما طولی نکشید که دریافتم من بازم نرفتم مسافرت!
معلم گرامی هم که با لبخندی منو به نشستن دعوت کرد.
تصویر کاربری
#4ارسال '10:34 1394/11/5

مهندس نسترنی|مشاور / مدیر مالی

پست‌ها 1759
آقا سعید خاطره تون خیلی صادقانه و عالی بود . خیلی خیلی ساده و صمیمانه و البته زیبا نوشتین .
بنظر من امیتاز این خاطره 10 هستش .

منو یاد خاطره ای در مورد سوغاتی انداخت :
من یه خواهرزاده دارم که تک نوه است و تو خانواده ما پادشاهی میکنه ! بس که همه دوسش داریم و بهش اهمیت میدیم . مشهد زندگی نمیکنن . هر یکی دو ماهی که میان مشهد خونه پدرم ، واسه همه سوغاتی میاره (سوغاتی های مخصوص خودش که معمولا نقاشی یا کاردستی هست) . ما هم واسش هدیه میخریم . واسه همین کلا سوغاتی دادن و سوغاتی گرفتن یکی از الزامات زندگیش شده !
وقتی مشهدن ، هر روز که میریم خونه پدرم ، همسرم واسش یه هدیه کوچولو (خوراکی - اسباب بازی) میخره . یبار به درخواست خواهرم که اصرار داشت هر دفعه واسش هدیه نخرید بدعادت میشه؛ واسش چیزی نخرید .
همسرم از در خونه اومد داخل ، بیتا گلی سریع رفت به استقبالش و گفت چی واسم خریدی ؟
همسرم بغلش کرد و گفت هیچی عمو . ولی عصر باهم میریم بیرون واست میخریم .
بیتاگلی هم که جا خورده بود ، با جدیت گفت :
آدم (یه مکث چند لحظه ای) وقتی از بیرون میاد (مکث چند لحظه ای) واسه آدم سوغاتی میاره .
جمله ی حکیمانه ای بود که هیچ وقت از ذهن هیچ کدوم مون بیرون نمیره !
تصویر کاربری
#5ارسال '14:46 1394/11/5

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
لطف دارین. خیلی ممنون. دیگه سعی کردم با همون حال و هوای صادقانه دوران کودکی باشه که مطمئنا همه از این خاطرات شیرین و شیرینکاریها زیاد دارن.
حالا من به سهم خودم هروقت یادم میاد این خاطراتو بازگو میکنم تا یادی هم بشه از اون دوران صافی و یکرنگی و شاد هم بشیم در کنار همدیگه.

اون جمله بیتاگلی هم از یاد منم دیگه نمیره. خدا حفظش کنه.
تصویر کاربری
#6ارسال '17:40 1394/11/5

ساجده افشار|تهران / تهران

پست‌ها 296
آقا سعید خاطره خیلی قشنگ و بامزه ای بود یاد اون روزای باصفا و پاک کودکانه و سادگی و زلالی بخیر
خواهرزاده تونو خدا حفظ کنه مریم بانو جون سوغاتی کلا چیز خوبیه منم دوست دارم
تصویر کاربری
#7ارسال '9:19 1394/11/6

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
خیلی ممنون. یادش بخیر واقعا. اون موقع انرژیها صرف کارهای مفیدتری میشد. حداقل صرف ظاهرسازی نمیشد.
باز هم سپاس
تصویر کاربری
#8ارسال '9:32 1394/11/6

ساناز قمری|تهران / تهران

پست‌ها 36
خاطره ای جالب بود
یاد دوران کودکی بخیر
تصویر کاربری
#9ارسال '11:12 1394/11/6

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
بسیار ممنون.
تنها مورد قابل حسودی کردنه بنظرم. خوشبحال کودکان. روزگار قشنگی دارن. بزرگترها هیجان زندگی رو در پیچیده تر کردن اون میدونن ولی بچه ها ثابت میکنن که اینطور نیست. از هر جهت که نگاه کنیم سبک و سیاق کودکی پیروزه. بچه ها به خدا خیلی نزدیکن.
تصویر کاربری
#10ارسال '11:0 1394/11/29

محمد صبور|خراسان رضوی / تربت حیدریه

پست‌ها 11
خیلی جالب بود سعیدجان

ارسال پاسخ

نام
ایمیل
استان
شهر

افزودن شکلکافزودن تصویر
کد امنیتی»»
پشتیبانی تلگرامE