کانال اصلی جواهربازاراطلاع از تخفیف‌های روزانه و مشاهده محصولات در کانال تلگرام
  1. خانه »
  2. پرسش و پاسخ »
  3. خاطره نویسی »
  4. اردوی مدرسه و میدان میشان در ارتفاعات

اردوی مدرسه و میدان میشان در ارتفاعات

جستجو دربین پرسش و پاسخ‌ها
کد موضوع36157
تصویر کاربری
#1ارسال '13:23 1395/1/23

احسان حقایق|همدان / همدان

پست‌ها 51
اغلب همه مون بچگی اردوی مدرسه رفتیم و خاطرات زیاد داریم از تلخی از شیرینی و حوادث مختلفش رو تجربه کردیم امروز می خوام براتون یدونه از اون خاطره های خطرناکی که برای خودم اتفاق افتاده بود تعریف کنم شهر همدان شهر کوهستانی و بسیار خوش آب و هواست به همین دلیل اغلب اردو ها رو داخل کوه ها برگزار می کنن و دوره اول راهنمایی کسایی که رتبه اول و دوم از هر کلاس می آوردن برای رفتن به اردو انتخاب می کردن منم شدم نفر دوم و برادرم هم سوم راهنمایی بود اون شد اول خلاصه با کلی تلاش از پدر و مادرمون برای رفتن به اردو امضا گرفتیم و اما ماجرای جایی شروع میشه که داشتیم از کوه بالا می رفتیم و منم یک کوچولو توپل مپل بودم و جاموندم داداشم رو مسئول کلاسشون کرده بودن نمی دونست من کجای گروهم بهمین دلیل من عقب موندم و معلم پرورشی مون که خیلی مهربون و نیرو مند بود کنارم بود چون همیشه مسئول برگزاری مراسم و صبح گاه با من بود همراهم می اومد از بچه ها کمی دور شدیم خلاصه خستتون نکنم یک هو چشمتون روز بد نبینه زیر پاهام یدونه سنگ در رفت منم که در حال افتادن بودم رو هوا معلم مون منو گرفت بسیار ترسناک بود پایینش آبشار گنج نامه بود و کلی سنگ و ارتفاعش زیاد خلاصه منو نجات داد ولی من مریض شدم بالا که رسیدیم به شدت تب کردم و حالم خیلی بد بود اما خیلی بچه محکمی بودم به روی خودم نمی آوردم بدنم می لرزید بارون هم می خواست بباره دیدم داداشم یچیزی بهم داد بهتر شدم خلاصه اردو تموم شد و برگشتیم وقتی قضیه و پدر مادرم فهمیدن دیگه بماند . تا دبیرستان نزاشتن اردو برم .
تصویر کاربری
#2ارسال '15:41 1395/1/23

مهندس نسترنی|مشاور / مدیر مالی

پست‌ها 1759
سلام . خدا روشکر که به خیر گذشته .
اما مسئولین مدرسه چه تصمیم نادرست و نابجایی گرفتند ، اردو پسربچه های راهنمایی که اکثرا بازیگوش و کمی نترس هستند ، اونم تو همچین مکان پر خطری ! واقعا نادرست بوده .
پدر و مادرها حق دارن همیشه خیلی سخت با اردو موافقت می کنند .
برای من هم یکی از سخت ترین کارهای زمان مدرسه ، همین رضایت پدر و مادر واسه رفتن به اردو بود !
همیشه هم میگفتن هرجا بخوای با هم میریم ، به اتوبوس های مدرسه اعتمادی نیست !
تصویر کاربری
#3ارسال '17:14 1395/1/23

احسان حقایق|همدان / همدان

پست‌ها 51
سلام ممنونم
بله واقعا پدر و مادرهاحق دارن سخت بگیرن با این شرایط و امکانات.
ولی همین سخت گیریا و رضایت گرفتا خیلی لذت بخش بود .
یادش بخیر .
از این که تشریف آوردین و مطلب رو خوندید ممنونم .
تصویر کاربری
#4ارسال '20:25 1395/1/23

مهندس نسترنی|مشاور / مدیر مالی

پست‌ها 1759
خواهش میکنم .
خوندن خاطرات کودکی برای من که خیلی لذت بخشه .
تصویر کاربری
#5ارسال '16:6 1395/1/24

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
داداشتون چی بهتون داد که حالتون بهتر شد؟
تصویر کاربری
#6ارسال '0:34 1395/1/25

احسان حقایق|همدان / همدان

پست‌ها 51
فک کنم قرص استامینوفن کدئین یا سرماخوردگی بود دقیق یادم نیست برای چند سال پیشه ها
تصویر کاربری
#7ارسال '0:44 1395/1/25

احسان حقایق|همدان / همدان

پست‌ها 51
تصویر کاربری
#8ارسال '16:20 1395/2/7

احسان حقایق|همدان / همدان

پست‌ها 51
سلام از بقیه جواهر بازاری ها و مسئولین جواهر بازار هم دعوت میکنم بیان امتیاز بدن و اگه از این قبیل خاطره ها ( اردوی مدرسه ) دارن تعریف کنن تا بخش خاطره نویسی شلوغ تر بشه و بین کسایی که شرکت میکنن عدالت رعایت بشه وقتی همه شرکت کنن و امتیاز بدن جالب میشه
تصویر کاربری
#9ارسال '16:58 1395/2/7

مهناز نادری نژاد|اصفهان / نجف آباد

پست‌ها 45
چند روز پیش اتفاقی برام افتا د که الان تعریفش میکنم همه از جنسای چینی توی بازار خبر دارید کفش تازمو که شاید به جرات بگم بار سومم بود پوشیدمشاخه قبلا که گرفته بودم یکبار پوشیدم وپشت پامو انچنان زخم کرد که جرات نداشتم بپوشمش الان که یک هوا بهتر شد مدلش مناسب فصل بود تصمیم گرفتم بپوشمش اوردم دم دست و دل روبه دریا زدم پوشیدمش حدود چند ساعت سر کار بودم که برگشتن به خونه جایی دیگه هم کار داشتم خلاصهباعجله زیاد میخواستم برم به کارم برسم قبلا هماهنگم کرده بودمکه برم وسط خیابون تخت کفشم دراومد یهو دیدم پام سبک شد انگار کفش ندارم فکر کنم تخت رو به رویه با اب بهم وصل کرده بودند حالا من هاج وواج بشدت خجالت کشیدمیکم با رویه کفشم راه رفتم تا به محل تاکسیا برسماخه کفش نو نو ولی تخت نداشت فرصتم نداشتم به کارم برسم در صورتی که خونهبرم وبرگردم اول زنگ زدم عذرخواهی کردم وبعدم با یه تاکسی رونه خونه شدمبعدم انداختمش بیروناول پامو زد بعدم ابرومو برد وجالبه خیلیم ارزون نبود اصلانم تخفیف نداد فروشندهکه نمیصرفه برام
تصویر کاربری
#10ارسال '12:57 1395/2/8

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
قبلا شرکت در امتیاز دادن خیلی گسترده تر بود و ان شاء الله بازم همینطور باشه از این به بعد.

در مورد اجناس چینی هم میشه با نخریدنشون و تهیه محصولات وطنی به خودمون کمک کنیم تا وضع اقتصادی جامعمون بهبود پیدا کنه. شاید در ابتدا حتی مجبور بشیم اجناس داخلی رو با کیفیت پایین مصرف کنیم اما بعد از چندسال به امید خدا با بها دادن به تولید داخل صنعتگران هم وضعشون خوب میشه و میتونن کیفیت رو بالاتر ببرن. این کار واقعا نیازمند که یک اراده مردمی وسیعه. ولی در آغاز هرکس میتونه از خودش شروع کنه.
تصویر کاربری
#11ارسال '10:24 1395/2/14

محمدمهدی صادقی|سمنان / شاهرود

پست‌ها 46
یادش بخیر. منم مث شما تپل بودم و همیشه تو ورزش زجر می کشیدم. بالاخره تو سنین 14-15 سالگی عزممو جزم کردمو با آبلیمو و قره قروت و ورزش سنگین کاری باخودم کردم که دوستایی که از دو سال قبل منو ندیده بودن نمیشناختنم.

ارسال پاسخ

نام
ایمیل
استان
شهر

افزودن شکلکافزودن تصویر
کد امنیتی»»
پشتیبانی تلگرامE