کانال اصلی جواهربازاراطلاع از تخفیف‌های روزانه و مشاهده محصولات در کانال تلگرام
  1. خانه »
  2. پرسش و پاسخ »
  3. خاطره نویسی »
  4. اتفاقات خنده دار

اتفاقات خنده دار

جستجو دربین پرسش و پاسخ‌ها
کد موضوع37437
تصویر کاربری
#1ارسال '16:46 1395/4/1

محبوبه راد|مازندران / رامسر

پست‌ها 37
سلام . دو خاطره خنده دار الان یادم اومد براتون مینویسم . هر دو رو بخونید بعد امتیاز بدید
چند روز پیش خانم دوست همسرم رو تو خیابون دیدم . احوالپرسی کردیم و بهش گفتم خیلی خوش اومدین ! انگار خیابون مال منه
تصویر کاربری
#2ارسال '16:52 1395/4/1

محبوبه راد|مازندران / رامسر

پست‌ها 37
یبار هم راهنمایی که بودم یه تجدید آورده بودم خیلی برام مهم بود کسی نفهمه . به مامان اینا کلی سفارش کرده بودم به کسی نگن .
یه روز مهمون اومده بود خونه مون و منم برای محکم کاری دوباره به مادرم اشاره کردم مامان نگی ها .مادرم یهو با صدای بلند گفت نه بابا چکار دارم به اینا بگم تجدید آوردی ؟!
و اینگونه بود که همه فهمیدن من تجدید آوردم
تصویر کاربری
#3ارسال '18:2 1395/4/1

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
بسیار عالی. اتفاقا این میتونه موضوع تاپیک خیلی خوبی هم باشه و همه بیان اتفاقات خنده دار کوتاه زندگیشونو در دو سه خط بنویسن.
تصویر کاربری
#4ارسال '10:36 1395/4/2

مهندس نسترنی|مشاور / مدیر مالی

پست‌ها 1759
سلام . آره تاپیک خیلی خوبیه . ممنون از دوست خوبمون
تصویر کاربری
#5ارسال '10:30 1395/4/10

علی زمرشیدی|سمنان / دامغان

پست‌ها 2
خیلی جالب بود خاطره های دوستان.
بنده هم یک خاطره یادم اومد
دوست مادربزرگم تماس گرفته بود منزل مادربزرگ بنده . بنده خدا گفت هستین بیایم خونتون الان؟
مادر بزرگم هول شد کفت نه ما الان خونه نیستیم جایی هستیم
تصویر کاربری
#6ارسال '10:44 1395/4/10

سارا نیکوفال|تهران / تهران

پست‌ها 4
خیلی خندیدم ممنون
تصویر کاربری
#7ارسال '19:8 1395/4/10

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
یه بار بچه بودم رفته بودم جشن تولد پسر همسایمون که خودش و خانوادش با اصرار ازم دعوت کرده بودن که بیام و منم تا اون جشن تولد به اندازه انگشتهای یک دستم نرفته بودم و خیلی خجالت میکشیدم و نمیخواستم برم که خوناوده زورم کردن و فرستادنم. تا اون زمان هم هیچ کادویی نبرد بردم واسه کسی و یه کادو هم دادن دستم که ببرم. موقع باز کردن کادوها که شد همه دوستا و فامیلش براش کتاب و چیزهایی آورده بودن که برای بچه ها تو اون سن و سال جذاب بود. ولی کادوی من که خوناوده مرحمت کرده بودن چی بود؟ :

ساعت دیواری!


تصویر کاربری
#8ارسال '18:50 1395/4/12

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
بچه بودم و تازه یادگرفته بودم دوچرخه سواریو. منتها اعتماد بنفس شدیدم باعث شده بود آبجیمو هم ترکم سوار کنم و همینجور دوترک میرفتیم از یه سرازیری تند بالای خونمو سر میخوردیم میومدیم پایین. خیلی کیف میداد. چشمتون روز بد نبینه یه بار هم سر این کار چنان کنترل دوچرخه از دستم در رفت که هرکدوم پرت شدیم یه طرف. دسته دچرخه کج شد و تمام دستامون زخم و زار شد. ولی کی جرات داشت بگه چی شده!
زخم دستارو که لباس آستین بلند چاره کرد و کج شدن دسته رو هم ماستمالی کردم یه جور!
کلا عشق سرعت بودن دردسر هم تولید میکنه. عشق سرعتی هم همینطور.
تصویر کاربری
#9ارسال '16:56 1395/4/18

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
چند روز پیش یه روز صبح زود که از خونه زده بودم بیرون داشتم از پیاده رو کنار دویار میرفتم که برسم به خیابون اصلی یهو شنیدم که یه پرنده ای داره جیک جیک میکنه! صداش هم دقیقا مثل یکی از این زنگهای هشداری بود که توی گوشیهای موبایل گذاشتن برای زنگ تلفن یا پیامک. پیش خودم گفتم ببین معلومه که این زنگ هشدارو هم دقیقا از طبیعت ضبط کردن!
یه کم که جلوتر رفتم دیدم نه هرجا میرم جیک جیک هم با من داره میاد!
یهو یادم افتاد دیشب ساعت گوشیمو زنگ گذاشته بودم که خواب نمونم ولی چون خودم زودتر پاشده بودم دیگه یادم رفته بود غیر فعالش کنم و الان صداش دراومده بود.
تصویر کاربری
#10ارسال '21:40 1395/10/29

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
سوم دبستان بودم. یه لیوان سبز بزرگ داشتم که میبردم مدرسه برای آب خوردن، که نسبت لیوان به قد و قواره ام مثل نسبت یه پارچ بود در برابر هیکل یه بزرگسال! یعنی شما فرض کنید هر جا میرید توی کیفتون یه پارچ داشته باشید!
منم که فکر میکردم حیفه اینهمه دارم لیوان به این بزرگیو از خونه به مدرسه و بالعکس حمل کنم و ازش به حد کافی استفاده نشه!
پس هی دم به دقیقه اجازه میگرفتم واسه آب خوردن! معلم هم اجازه میداد!
تا اینکه بعد از مدتی خودش هم کنجکاو شده که من واقعا اینقدر آب میخورم؟!
روی این حساب یه بار یکی از بچه های کلاسو که از منم ساده تر بود دنبالم فرستاده بود که بشمره چندتا لیوان آب میخورم مثلا!
منم البته دیدمش وقتی داشت از دیوار کنار آبخوری یواشکی و مثلا نامحسوس نگاهم میکرد، اما به روی خودم نیاوردم. به آب خوردنم ادامه دادم و اونم احتمالا داشت با انگشتاش ضرب و تقسیم میکرد!
این خاطره البته پایان خاصی نداره. و خب نباید هم اینقدر طولانی میشد!
تصویر کاربری
#11ارسال '16:32 1395/11/5

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
یه خاطره داغ و تازه و جالب هم بگم از جواهربازار که همین دیشب اتفاق افتاد یعنی وقتی که سفارش خریدمو ثبت و مبلغ فاکتورو هم پرداخت کردم و چون دیروقت بود طبیعتا انتظار نداشتم که تایید مالی بشه و از قضا سفارش کارت پستال درخواستی هم فقط با تایید مالی امکان پذیره. گفتم خب حالا فردا وقت بسیاره و هروقت پیامک تایید مالی اومد بلافاصله کارت پستالم رو هم ثبت میکنم.

نصفه شب ساعت سه بود که پیام تایید مالی برام اومد!


گفتم خب حالا اشکال نداره، صبح سر فرصت و باحوصله میشینم کارت پستالهای قشنگمو انتخاب میکنم و تا محصولات سفارش داده شده هم بیاد جمع آوری و بسته بندی بشه کارت پستالهای زیبا هم چاپ شدن و در کنار بقیه بسته پستی جا میگیرن.

ولی ای دل غافل که وقتی اومدم به این رویا جامه عمل بپوشونم دیدم نمیشه چون مرسوله در موقعیت ارسال قرار گرفته بود!


خلاصه که من این بار از کارت پستال بازموندم ولی واقعا جای تبریک داره این سرعت عمل جواهربازار. جدی میگم.


البته پیشنهاد میکنم طراحی کارت پستال هم تو همون پروسه خرید جای داده بشه و قانون تایید مالی رو بردارید. اگه مبلغ پرداخت شد که کل سفارش باضافه کارتها ارسال میشه و در غیر اینصورت همه سفارش معلق می مونه.
خیلی ممنون از شما

پ.ن:من اصلا بابت کارت پستالها دلخور نیستما. سوءتفاهم نشه یه وقت.
تصویر کاربری
#12ارسال '21:31 1395/11/18

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
در گذشته چوپانها برای گوسفندانشون نی میزدن. یا برای اینکه از کنارشون دور نشن و هرجا هستن به هوای صدا برگردن به گله و یا اینکه از تاثیر اهنگ در هضم غذا با خبر بودن و واسه همین موقع نشخوار این چهارپایان براشون فلوت مینواختن.
ولی زمانی که من در یکی از دفعاتی که وظیفه چوپانی رو بر عهده گرفتم بجای نی نوازی مشغول کار دیگه ای شدم که برای خودم جذابتر بود. بچه بودم و عاشق کتاب. درست مثل عکس زیر روی یه سنگ نشستم و محو خوندن شدم. قابل ذکره که به من توصیه اکید شده بود که مواظب باشم گوسفندها وارد چالیز نشن.

اما گوسفندان عزیز که انگار حوصلشون سر رفته بود کم کم از دور و برم پراکنده شدن. انگار کتاب خوندن من اصلا براشون جذاب نبود یا شاید هم در هضم غذاشون تاثیری نداشت! فقط یادمه یه لحظه سرمو بلند کردم ببینم اوضاع چطوره که دیدم یه آدم بزرگتری داره به سرعت میدوه که شاید آخرین محصولات جالیز رو نجات بده!
تصویر کاربری
#13ارسال '21:32 1395/11/18

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
عکسو یادم رفت بذارم!

تصویر کاربری
#14ارسال '11:1 1395/12/13

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
یه تسبیح از جواهربازار گرفته بودم و دادیم به یکی از اعضای فامیل و نمیدونم چه جوری باهاش رفتار کرده بود که نخ به این خوبی تسبیح کش اومده بود! البته پاره نشده بود و قابل استفاده بود ولی خب یه مقدار تسبیحو از قواره انداخته بود.
منم تابحال تسبیح نخ نکرده بودم و واقعا کار سختیه و با کلی زحمت انجامش دادم. نخی رو هم که بهم گفته بودن باید بندازم نخ ابریشمی ضخیم بود و سرش ریش ریش میشد و برای دونه های اخر هم چون نمیتونستم از سوزن استفاده کنم کلی با آب مقطری که میریزیم توی اتو خیسش کردم تا بالاخره کار به انجام رسید.
ولی خیلی سخت بود.
تصویر کاربری
#15ارسال '16:35 1396/1/7

محمد محمدی|تهران / تهران

پست‌ها 23
اگه بجای اب مقطر
از اب دهن استفاده میکردی خیلی راحت تر بود



تصویر کاربری
#16ارسال '17:50 1396/1/7

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
اونوقت حجم زیادی از آب دهن لازم داشت که از عهده من خارج بود!

ارسال پاسخ

نام
ایمیل
استان
شهر

افزودن شکلکافزودن تصویر
کد امنیتی»»
گفتگوی آنلاینE