کانال اصلی جواهربازاراطلاع از تخفیف‌های روزانه و مشاهده محصولات در کانال تلگرام
  1. خانه »
  2. پرسش و پاسخ »
  3. خاطره نویسی »
  4. عقیق یخچالی

عقیق یخچالی

جستجو دربین پرسش و پاسخ‌ها
کد موضوع38082
تصویر کاربری
#1ارسال '17:15 1395/5/13

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
نمیدونم تا بحال تجربه اینو داشتین که بچه بودین و مثلا نصاب کولر اومده باشه خونتون و بعد از شما به عنوان دستیارش استفاده کرده باشه؟ حالا شاید در بزرگسالی هم این اتفاق واسه ادمها بیفته ولی توی بچگی یه عالم دیگه ای داره این موضوع. خود من که بارها واسم پیش اومده. مثلا یه بار دستیار چوپان بودم! که البته چون خاطره مجزا و طولانی ای حساب میشه بعدا سوا نقلش میکنم ان شاء الله.
در موارد دیگه هم هربار از این دست کارها پیش اوده توی منزل، از من به عنوان کمک دست بهره برداری شده. حالا نه که فکر کنید خیلی از کودکی تنومند بوده باشم، بلکه ریز هم بودم. به عنوان نمونه یه بار یه لوله کش اوده بود واسه تعمیرات و یه ساعتی هم بود که هنوز بابام از سرکار نیومده بود و این لوله کش عزیز در امر قلاویز کردن منو به کار گماشت! البته آدم خوبی بود و واقعا اینجوری هم کار کردن بد نیست و به تجربیات آدم اضافه میکنه.
حالا خاطره این دفعه تصادفا مال همین چند وقت اخیره و اصلا مربوط به دوران شیرین کودکی هم نیست.
ادامه در پست بعد.
تصویر کاربری
#2ارسال '17:22 1395/5/13

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
ماجرا برمیگرده به اینکه یخچالمون خراب شده بود و برفک آب نمیکرد و تمام آب میوم داخل قفسه ها و یخ میزد. به ناچار زنگ زدیم از نمایندگی یکی اومد تا ببینه چی شده. وقتی اومد دل و روده یخچالو (در اصل فریزر بود البته) ریخت بیرون و گفت المنتهایی که موجبات گرما و تبخیر برفکها رو فراهم میکرده سوخته و باید تعویض بشن. بعد شروع کرد به انجام عملیات و صد البته از بس کار سنگین بود! خسته شد و چون از وجنات منم پیدا بود که از بچگی وردست بودم و در این امر متبحرم، یه چندتا پیچ رو هم داد دستم تا سفت کنم که یه موقع نکنه از عالم شاگردی دور بیفتم و سرد بشم!
البته ناگفته نماند اینم آدم خوبی بود.
حالا الان باید یه گریزی بزنم به مسئله ای دیگه بعد برگردم سر خاطره.
ادامه در پست بعد.
تصویر کاربری
#3ارسال '17:30 1395/5/13

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
من قبل از اینکه با جاهربازار اشنا بشم از یک عزیزی انگشتری عقیق هدیه گرفتم و البته چون سایز انگشت منم نمیدونست (اون موقع خودمم نمیدونستم چون هیچ انگشتری هم نخریده بودم پس لازمم نشده بود) و خلاصه اینکه انگشتر حسابی برام بزرگ بود و هست. بنابراین اگه حواسم نباشه خیلی راحت از دستم درمیاد.
یه بار میخواستم با یه پارچه زیرانداز یه مگسو از خونه بیرون کنم و وسط این مگس پراکنی دیدم که یه صدایی اومد و حتی متوجه نشدم انگشتر از دستم دراومده و پرت شده تو در و دیوار.
بعله اینجوریه که درسته که انگشتر خیلی سایز نیست ولی در عوض خیلی برام ارزشمنده و گرامی.
دوست هم ندارم برم بدم کوچیکش کنن و این چسبهای مخصوص هم افاقه نکرده البته.
ادامه در پست بعد.
تصویر کاربری
#4ارسال '17:36 1395/5/13

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
تعمیرکار محترم یهو یادش افتاد که یه ابزاری لازم داره و اونو از تو ماشینش نیاورده. طبیعی بود که من باز هم با این سابقه و پیشینه باید به سرعت برق میپریدم پایین و میاوردمش. حالا جالبه که یه چیزی هم بود که تا بحال ندیده بودم و یه مشخصاتی ازش داد و رفتم که بیابمش.
در ماشینو باز کردم و شروع به جستجو کردم داخل جعبه ابزار و حسابی حواسم رفته بود که این قطعه یدکی رو به درستی تشخیص بدم و ببرمش تا هم ضایع نشم و هم دوباره مجبور نشم بیام پایین. بالاخره من استخونی در امر پادویی ترکونده بودم و اصلا خوب نبود که اشتباه کنم.
بنابراین حسابی تمرکز کرده بودم روی این امر.
خوشبختانه ماموریت به درستی انجام شدو فریزر هم تعمیر گشت و تعمیرکار هم دستمزدشو گرفت و تشریف برد و البته که مثل همیشه شاگردانه منو نداد ولی این تازه اول ماجرا بود!
ادامه در پست بعد.
تصویر کاربری
#5ارسال '17:43 1395/5/13

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
تعمیرکار که رفت و خیالمون راحت شد که دیگه برفکها اب میشن، دستامو شستم و خواستم طبق عادت انگشترمو دستم کنم که دیدم نیست!
واویلا، هرچی هم جاهای همیشگی که انگش مذکورو میذاشتم گشتم اما باز هم نبود که نبود.
هرچقدر هم که فکر میکردم ممکنه چیکارش کرده باشم یادم نمیومد.
تمام جاهایی رو هم که میدونستم اونجا نمیذارمش هم گشتم.
اما باز هم پیدا نشد.
این انگشتر از اونجا که خیلی برام اهمیت داره نمیخواستم از کسی هم بپرسم که کسی دیدتش یا نه. چون هیچ علاقه نداشتم که بشنوم بگن انگشتری که اینهمه مواظبش بودی حالا نمیدونی کجاست؟
واقعا داشتم خل میدم از ناراحتی. که یهو تو ذهنم جرقه زد که ای داد بیدا نکنه الان انگشتر تو جعبه ابزار و ماشین جناب تعمیرکار باشه!؟
نکنه وقهتی که داشتم اونجا رو میگشتم حواسن نوبده و انگشتر سر خورده و افتاده وسط وسایلش؟!
اشکم داشت درمیومد. الان من تلفن بزنم با طرف بگم چی؟! حتی غرورم اجازه نمیداد به اونم بگم که انگشترمو تو ماشینت گم کردم.
از یک جهت واقعا هم مطمئن نبودم این اتفاق افتاده باشه چون پنجاه درصد مطمئن بودم طبق عادت معمولم قبل از انجام هر کاری انگشترو از دستم درمیارم. خصوصا وقتی که قرار باشه نقش دستیار فنی رو بازی کنم.
ادامه در پست بعد
تصویر کاربری
#6ارسال '18:1 1395/5/13

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
و واقعا اگه زنگ میزدم و میگفت اونجا هم نیست باید چیکار میکردم. کجا رو میگشتم. چطور شرمندگی گم شدن با اهمیت ترین هدیه زندگیمو از این پس تحمل میکردم. قشنگ مغزم هم مثل برفکهای یخچالمون یخ زده بود .

باز هم دوباره و چندباره همه جا رو گشتم و پیدا نشد و دیگه داشتم نا امید میشدم و فکر کنم یه نذری هم اصلا توی دلم کردم تا یکدفعه بارقه ای در ذهنم جهید و برق زد و یادم افتاد که یه جا هست که هنوز نگشتم.
تو آشپزخونه به جا دستگیره ی هست که اتفاقا ازش به جای جا انگشتری استفاده میشه و مثلا موقع ظرف شستن انگشتری اگه وجود داشته باشه حمایل میشه اونجا.
با اینکه صد در صد مطمئن بودم اونجا نذاشتمش رفتم و دیدم که ای خدا شکرت همونجاست!
خیلی خوشحال شدم و آرامش و شادی همه وجودمو گرفت. خیالم که راحت شد کسوت یک طلبکارو به خودم گرفتم که حالا کی این کارو با من کرده و اینجوری با ذهن و روانم بازی نموده است؟!
جواب هم این بود که انگشتر روی کابینت بوده و خیلی ساده متقل شده اونجا و میتونستم بپرسم و از این حرفهای کاملا معمولی.
خب اگه من میپرسیدم اونهمه استرس بهم وارد میشد؟اونهمه بعدشم خوشحال میشدم؟
و اصلا ایا در اون صورت این خاطره خلق میشد؟ نه دیگه!

حالا البته الان میخندم به قضیه ولی واقعا اون موقع خیلی حالم بد بود.

بعله این بود یک خاطره از عقیق مشکی یخچالی بنده!


تصویر کاربری
#7ارسال '9:15 1395/5/21

الناز مهرآوران|گلستان / گرگان

پست‌ها 44
چه خوب که پیداش کردید
تصویر کاربری
#8ارسال '15:25 1395/10/24

آمنه حق پرست|مازندران / ساری

پست‌ها 15
خاطره خیلی جذابی بود .خداروشکر که پیدا شد . بنظر من این خاطره باید اول بشه حتما

ارسال پاسخ

افزودن شکلکافزودن تصویر
کد امنیتی»»
پشتیبانی تلگرامE