کانال اصلی جواهربازاراطلاع از تخفیف‌های روزانه و مشاهده محصولات در کانال تلگرام
  1. خانه »
  2. پرسش و پاسخ »
  3. خاطره نویسی »
  4. خاطره ای از یک خالی بند

خاطره ای از یک خالی بند

جستجو دربین پرسش و پاسخ‌ها
کد موضوع39810
تصویر کاربری
#1ارسال '15:19 1395/8/19

محمد صبور|خراسان رضوی / تربت حیدریه

پست‌ها 11
خاطره ای از دروغ یکی از بچه های کلاس ,
فکر کنم کلاس چهارم بودم یکی از بچه های کلاسمون خیلی درسش ضعیف بود کلا تننبل بود تو درس خوندن و دومین سالی بود که این کلاس رو می اومد و در ضمن خیلی هم خالی بند بود.

وسط سال آقا یک هفته نیومد مدرسه . بعد از اومدن هم برا توجیه غیبتش الکی گفت بابام فوت کرده و مراسم داشتیم!
بعدا معلممون تعریف کرد که بیچاره آقای ناظم و مدیر مدرسه و چند تااز مسئولای مدرسه پاشدن بی خبر رفتن برا عرض تسلیت .
از شانس همکلاسی خالی بنده ما؛ خود باباهه در و باز کرده و اینا هم رفتن داخل و گفتن که برا چی اومدن . هیچی باباهه کلی عصبی شده .
قیافه ی پدره
معلما
خود دانش آموزه
جالبش اینه که بعد از لو رفتن خالی بندیش؛ خیلی راحت انکار میکرد ، می گفت من عموم رو میگفتم( درصورتیکه عموشم زنده بود)
تصویر کاربری
#2ارسال '22:56 1395/8/19

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 458
حالا معلوم شد اون یه هفته کجا بوده؟
تصویر کاربری
#3ارسال '12:35 1395/8/20

محمد صبور|خراسان رضوی / تربت حیدریه

پست‌ها 11
یادم نمیاد ولی احتمالا یا تنبلی بوده یا سفری چیزی بودن . اینم میخواست خودشو راحت کنه یه دروغی گفت و نمیدونست به این راحتی دستش رو میشه

ارسال پاسخ

نام
ایمیل
استان
شهر

افزودن شکلکافزودن تصویر
کد امنیتی»»
پشتیبانی تلگرامE